
پوزخند تو روزهای من رو طولانی میکرد. نگاه تحقیر امیزت عذاب من رو زیاد میکرد.تو اونجا بودی وقتی که با نقره دستم رو میشکافتن تا خونم رو ازمایش کنن،که ببینن من وارث قدرت عمارت هستم یانه. که میتونم به نیرو خودم دستور بدم یا یه تیکه اشغال حروم خورم. حالا دم از چی میزنی؟ اهمیت؟ نگرانی؟عشق؟ تو چی از رنج من کم کردی؟