
در شلوغیِ بیپایان سئول، شش غریبه زیر سقف خانهای قدیمی گرد هم میآیند که دیوارهایش بوی باران و کتاب میدهند. آنها با هم رامن میخورند، از آرزوهایشان میگویند و دردهای مدرنشان را تقسیم میکنند؛ بیخبر از آنکه هزاران سال پیش، در میان شعلههای آتش و بوی کاج، سوگندی میانشان بسته شده بود که مرگ هم نتوانست آن را بشکند. در این میان، تنها یک نفر چشمانش به روی حقیقت باز است؛ دختری که میانِ بیداری و رویا قدم میزند و میداند که جاکلیدیهای رنگارنگِ تهِ کیفش، نه یک هدیهی ساده، بلکه قطعاتِ پازلی خونی هستند که دوباره چیده شدهاند. تقدیر، آنها را دوباره در کنار هم نشانده است، اما اینبار، آیا پروانههای ابریشمی میتوانند مسیرِ گریز از فاجعهی قدیمی را پیدا کنند، یا تاریخ دوباره خودش را تکرار خواهد کرد؟