مجسمه‌ساز

مجسمه‌ساز

پری‌زاد
پری‌زاد
۳۷۲بازدید
۰پسند
۲۰نقد

خلاصه داستان

می‌گرفت. می‌کشت. پوست می‌کند. خشک می‌کرد. مجسمه می‌ساخت. کار هر روزش همین بود. چه می‌توانست بکند، او عاشق پرندگان بود. گنجشک، قناری، طوطی، کبوتر، طاووس... نگاهش را روی طاووس خشک‌شده‌ای انداخت که نزدیک به میز کارش گذاشته بود.

تکمیل شدهدرام عاشقانهماوراییعاشقانه تخیلی

آخرین بخش‌ها

1.بخش اول15 مرداد 1404

داستان‌های مشابه

بریده‌های داستان

آخرین نقدها