پیرزنی سالها در غربت زندگی کرده بود. هر صبح، وقتی از خواب بر میخاست، پنجره را باز میکرد و به آسمان مینگریست. با اینکه آسمان در تمام دنیا یکی بیشتر نیست اما گویی آن را نمیشناخت..