
سخنی از نویسنده :شاید به خوبی نتوانسته باشم داستان هری پاتر بنویسم اما امیدوارم از خواندن لذت ببرید. هری پاتر و میراث جادو (هری پاتر۹) ایستگاه کینگز کراس شلوغ بود،اما شلوغیاش دیگر اضطرابآور نبود.والدین با لبخندهایی آشنا خداحافظی میکردند و بچهها با هیجان چمدانهایشان را روی سکو میکشیدند.هری کنار ستون ایستاده بود و نگاهش را از دود قطار جدا نمیکرد.سالها از آخرین باری که خودش با ترس سوار همین قطار شده بود گذشته بود،اما چیزی در سینهاش تکان میخورد؛حسی که نه خاطره بود و نه پیشبینی.پسرش از او جلو زد و با اشتیاق به سمت واگنها رفت.هری لبخند زد،اما درست در همان لحظه،احساس کرد چوبدستی در جیبش کمی سنگینتر شده است...