چشم‌های دکمه‌ای

چشم‌های دکمه‌ای

محدثه
محدثه
۳۹بازدید
۰پسند
۱نقد

خلاصه داستان

عرق سرد از پیشانی‌ام می‌ریخت. زبانم قادر به حرف زدن نبود. چشمانم را با دستانم مالیدم. شاید این یک خواب بود؟ اما نه، این خواب نبود. شاید من هنوز در خواب مانده بودم و نتوانسته بودم بیدار شوم.

در حال نگارش

آخرین بخش‌ها

1.چشم‌های دکمه‌ای 02 شهریور 1404

داستان‌های مشابه

بریده‌های داستان

آخرین نقدها