

همچون نفرین شدهها هر هفته در روز سهشنبه در اینجا حاضر میشوم. حتی اگر خود نخواهم باز هم قادر به کنترل قدمهایم نیستم و طولی نمیکشد که دیر یا زود جسم قندیل بستهام که به سرمای زمستان دهن کجی میکند، بر روی این نیمکت مینشیند و ذهنم مشغول کاوش در عالم بیانتهای خویش میشود. چه شد که اینگونه شد؟! آیا موهبت الهی رخ خواهد داد و من از منجلاب افکار پریشانم رها خواهم شد؟ چرا هنوز رد پایش محو نشده و طنین آخرین خداحافظیش از گوشم نمیرود؟ آیا این زمستان جایش را به بهار میدهد؟