سال ۱۸۸۷ میلادی روزی بارانی در شهر لندن. شهری که حتی باطن اش بر ظاهر شهر تاثیر گذاشته بود . سران حکومتی که برای شهرت و مقام بالا دست به هر کاری میزدند. شهری که به همراه خود راز های تاریکی را حمل میکرد . داستان درباره ی من پسر کنت اندرسون هست.