

دختری به نام وِویین از آزمایشات غیر انسانی زنده بیرون میاد، درحقیقت نجات پیدا میکنه. اما چیزی سرجایش نیست، آزادی اصلا اون احساسی که انتظار داره نیست. این دنیای جدیدی که مقابل چشمان وِویین ایجاد شده حس دنیای آشنای خودش رو نمیده انگار متعلق به اینجا نیست. این سردرگمی تا جایی پیش میره که وِویین رو کلافه میکنه. البته که او هیچوقت فرد صبوری نبوده اما کسی چه میدونه تا کجا حاضر برای رهایی از این کلافگی پیش بره؟ وِویین از شرایط جدیدی که داخلش قرار داره فقط یک چیز میدونه: او عادی نیست ولی میخواد عادی باشه