(شب‌های بارانی...♡)

(شب‌های بارانی...♡)

♡نورماه♡
♡نورماه♡
۷۵بازدید
۰پسند
۲نقد

خلاصه داستان

شب‌های بارانی... چقدر زیبا و آرامش‌بخش‌اند اما نه برای او. برای او، باران یادآور خاطراتی بود که هرچه تلاش کرد فراموششان کند، نتوانست. خاطراتی که در صدای ریزش قطره‌ها زنده می‌شدند و دوباره در دلش می‌باریدند. پس قلم را برداشت... تا آنچه از یاد نمی‌رفت، به دلِ کاغذ بسپارد....♡

تکمیل شدهخیال‌پردازیبرشی از زندگیعاشقانه

آخرین بخش‌ها

8.اخرین داستان(جنگل تاریک)15 آذر7.داستان هفتم(تهران خاکستری...)12 آذر6.داستان ششم(فریاد بی‌صدا...)22 آبان5.داستان پنجم(آخرین بوسه خورشید)20 آبان4.داستان چهارم(نوشتن بر دیوارهای زندان)17 آبان

داستان‌های مشابه

بریده‌های داستان

آخرین نقدها