باران

باران

خانوم سین
خانوم سین
۵۱بازدید
۰پسند
۱نقد

خلاصه داستان

یک روز، باران او را به من داد؛ خودش هم او را از من ستاند. از آن پس، هربار به وقت باران می‌آید تا مرا ببیند؛ پشت باغ عمارت... در میان آب رودخانه.

در حال نگارش

آخرین بخش‌ها

1.باران04 آبان

داستان‌های مشابه

بریده‌های داستان

آخرین نقدها