میدویدم. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما جرئت نمیکردم حتی یک لحظه بایستم. شاخههای خشک به صورتم میخوردند و ریشههای بیرونزدهی درختها هر لحظه تهدید میکردند که پایم را بگیرند. پشت سرم صدای شکستن شاخهای آمد