فراموشی

فراموشی

علی
علی
۱۱بازدید
۰پسند
۰نقد

خلاصه داستان

می‌دویدم. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما جرئت نمی‌کردم حتی یک لحظه بایستم. شاخه‌های خشک به صورتم می‌خوردند و ریشه‌های بیرون‌زده‌ی درخت‌ها هر لحظه تهدید می‌کردند که پایم را بگیرند. پشت سرم صدای شکستن شاخه‌ای آمد

در حال نگارشخیال‌پردازیجادوییرازآلود

آخرین بخش‌ها

2.قسمت دوم: سوال3 ساعت پیش1.قسمت 1: بیدار شویک روز پیش

داستان‌های مشابه

بریده‌های داستان

آخرین نقدها