

کودکی رؤیای جنگیدن و دفاع از سرزمینش را در سر میپروراند؛ رؤیایی که با قوانین دربار در تضاد بود. اما با به قدرت رسیدن الکساندر، شاهزادهٔ نوزدهسالهٔ جولیوس و ملقب به «جنگجوی شیطان»، سرنوشت ناریاپارس دگرگون میشود. الکساندر با لشکرکشی به این سرزمین، قصد دارد امپراتوری را به زانو درآورد و تمام خاندان سلطنتی را از میان بردارد. در میان آتش جنگ و سقوط تاجوتخت، روکسانا باید برای بقا، میراث خاندانش و انتقامی خونین بجنگد.