

دختربچهای به نام «نورا» هر شب از پنجره اتاقش نور کوچکی را در میان جنگل میدید. یک شب تصمیم گرفت دنبال آن نور برود. در دل جنگل، چراغی قدیمی پیدا کرد که کنار آن یک پرنده زخمی افتاده بود. نورا از پرنده مراقبت کرد و هر روز به او غذا داد. چند روز بعد، پرنده دوباره توانست پرواز کند و پیش از رفتن، پر کوچکی کنار چراغ گذاشت. از آن شب به بعد، هر وقت نورا احساس تنهایی میکرد، به چراغ نگاه میکرد و یادش میافتاد که گاهی یک مهربانی کوچک میتواند تاریکترین شبها را روشن کند. ✨