خاطرات یک نویسنده

خاطرات یک نویسنده

خزان
خزان
۲۶بازدید
۰پسند
۰نقد

خلاصه داستان

من همیشه دوست داشتم یک نویسنده باشم، چون آنها همه چیز را خلق می‌کنند، اگر بخواهند می‌کشند و همه چیز را به عجیب‌ترین شکلش پیش می‌برند. انگار نه انگار که این روستا همان دهکدهٔ آرام و دوست‌داشتنی خودمان است...

در حال نگارشبرشی از زندگیطنزرازآلود

آخرین بخش‌ها

1.خاله اولیایک روز پیش

داستان‌های مشابه

بریده‌های داستان

آخرین نقدها