

در یک شب بارانی، میلاد در مسیر فرودگاه با دختری که تنها و لنگلنگان در اتوبان راه میرود، روبهرو میشود و تصمیم میگیرد تا به او کمک کند. مانا که تمام وسایلش دزدیده شده است و حال خوبی ندارد، در ماشین میلاد بیهوش میشود. میلاد او را به بیمارستان میرساند؛ اما همه چیز زمانی به هم میریزد که بیمارستان به میلاد اجازهی رفتن نمیدهد و او به پروازش نمیرسد، چون سه روز از مفقود شدن مانا موحد میگذرد.