

نام رمان: انسان بی پایان نویسنده: ساداکو ناولی از: انیمه ی سگ های ولگرد بونگو --- از ماشین پیاده شدیم. هیجان زده بودم. شاید میخواست بهم کادو بده. ولی... یکم عجیب بود. چرا اینجا؟ لب درّه میخواد کادو بده؟ دستمو کشید و برد لبه ی درّه. بعد روبه روم وایساد. -ساداکو... باید بهت یه چیزی بگم... +چیشده؟ بگو -ازت متنفرم... +چ... چی؟! -فهمیدنش سخته که میپرسی "چی؟". دارم میگم ازت متنفرم. نمیفهمی؟ +ا... خ... خب... م.... +میشه... اینجوری نگی؟ میدونی که... من ضعیف تر از... -من هیچ شوخی ای ندارم -ساداکو... تو برای من یه سلاح بودی. که اگه ضعیفت نمیکردم، بعدا علیه من، از اون موهبت لعنتیت استفاده میکردی. +موهبت؟! -هه... اره... تو خودت خبر نداری. البته مهم نیست که ندونی. بهتر. حالا هم... دیگه بهت نیازی ندارم. به خودم اومدم دیدم که دارم از لبه ی درّه پرت میشم. دستامو پیچوند و هلم داد. منم افتادم. هه... اره من ضعیف تر از اون چیزی ام که بخوام از خودم دفاع کنم. درسته به لطف موهبتم نمردم... اما اون روز ۳ چیز در من برای همیشه تغییر کرد. یکی ظاهرم... یکی باطنم... و یکی" قدرتم"...