

پیرمرد روی یک صندلی چوبی نشته بود و با آن عینک گردش به الیاس که یک پسر بچه ی بازیگوش بود خیره شده بود و به دوران کودکی خودش فکر میکرد که نا گهان در خانه ی پیرمرد بی کس داستان ما به صدا درآمد او با خودش فکر کرد که پست چی است و نامه ای از دادگاه برای او آورده است . آرام آرام به سمت در رفت که نا گهان دید ...