

برف میبارد، اما نه برای زیباییاش؛ برای یادآوری عشقی که رفته و قلبی که شکستهتر از همیشه، در انتظار نسیمی است که عطر او را بیاورد. در این کوچهی خالی، پشت پنجرهای که دنیای راوی را به سیاهچال چشمان معشوق گره زده، آیا امیدی به بازگشت هست؟ یا تنها بازمانده، خاطراتی است که چون لانه سوخته، دل را میسوزاند؟ داستانی از عشقی که پرستیده شد، اما به یغما رفت و تنها زخمی بیمرهم بر جای گذاشت.